ظل السلطان در لرستان
زمانی که ظلالسلطان حکومت جنوب را داشت به خیال تاج و تخت ایران قشونی آماده کرده بود که در آن زمان خیلی منظم و مرتب و مثل قشون حالیه بود. نامبرده پنهانی با حسینقلیخان ایلخانی بختیاری۱ بند و بستی نمود و در این خیال بود که یکی از خواهران خود را به یکی از پسران ایلخانی بدهد ولی معتمدالدوله که عموی ناصرالدین شاه بود و حکومت شیراز را داشت و با ظلالسلطان مخالف بود خبر این وصلت و خطر آن را به عرض شاه رسانید و شاه هم از ظلالسلطان خواست در برابر هر تقاضایی که داشته باشد حسینقلیخان بختیاری را نابود کند.
شاه
زاده بیتجربه هم ایلخانی را به اصفهان احضار کرد و دستور داد او را حبس و خفه نمودند و هر دو پسر او را روانه زندان کردند. البته ظلالسلطان این تصمیم را به امید کمک و یاری محمدحسینخان سپهدار، برادرزاده ایلخانی، انجام داد که نسبت به خانواده و ایل خود راه خیانت در پیش گرفته بود.
ظلالسلطان در برابر این قصابی و کشتن ایلخانی بختیاری از ناصرالدین شاه تقاضای حکومت غرب ایران و از جمله لرستان را میکند و پدرش هم میپذیرد. همین که خبر این انتصاب به لرستان میرسد از دو جهت وحشت و وحدت ایجاد میکند؛ یکی اینکه مردم از درجه ظلم و ستم شاهزاده خبر پیدا کرده بودند و دیگر این که یک نوع همبستگی ایلی با مردم بختیاری که آنها هم لر هستند به مناسبت کشته شدن رئیس و ایلخانی آنها وجود داشت. با این ترتیب همهی سران و طوایف لرستان در منزل پدرم حاج میرتیمورخان جمع شدند و بیعت کردند که به تهران تلگراف کنند که ما توانایی و قوت تحمل حکومت ظلالسلطان را نداریم و بر این نکته هم توافق نمودند که اگر تقاضایشان قبول شد چه بهتر و اگر هم نشد هیچ کدام از خوانین به خدمت او نروند و خدمت او را گردن ننهند و با این بیعت از همه اختلافات و نزاعهایی که در بین آنها بود صرف نظر کردند و یک حال و یک جهت تلگراف را امضا نمودند و به تهران مخابره کردند. تلگراف را از تهران همراه لغو حکم حکومت لرستان برای اطلاع ظلالسلطان به اصفهان میفرستند ولی او اعتنایی نمیکند و با قشون چهل هزار نفری خود به بروجرد میآید. ظلالسلطان مدت چهل روز در بروجرد ماند و از آنجا تکان نخورد و حتا یک نفر از خوانین لرستان به دیدن او نرفت و ناچار به دست و پا افتاد و وسیلهی خوانین آروان حاجی عالیخان سگوند را که از برجستهترین سران لرستان بود و همیشه از دولت منصب وزارت داشت نزد او فرستاد و همچنین وسیلهی پاپیخان و سردارخان که با بیرانوندها قوم بود برای استمالت اسدخان بیرانوند اقدام نمود. با این ترتیب با رفتن حاجیعالیخان به بروجرد حیدرخان هم برای ضدیت با اسدخان بیرانوند و میرمحمدخان دریکوند هم به ضدیت با حاجی میرتیمورخان و خویشاوندی که با حیدرخان داشت و صیدمهدیخان حسنوند و قاسمخان امرایی وآقارضاخان و علیمردانخان پاپی و چند تن از خوانین لرستان نزد شاهزاده رفتند و در حقیقت اتحاد بین خوانین ترک برداشت و لرستان ناگهان دو سره شدند. دستهی خادم ظلالسلطان را به طرف خرمآباد حرکت دادند و دستهی مخالف هم ناچار شدند از شاهزاده تا گردنه رازان استقبال کنند و سپس به خانههای خود برگردند.
تاریخ لرستان 17 و 18
حاجی عالیخان بیسواد بود؛ اما خداوند همه نوع ترقی و پیشرفت به او داد و ایل سگوند هم یک حال و یک جهت کمر به خدمت او بستند. صاحب عزت و دارایی شد و از خانوادههای معروف و مهم لرستان سی زن اختیار کرد و صاحب بیستوشش پسر شد که همه سوار پشت سر او بودند.
در میان تمام لرستان ایل جلیل سکوند از هر جهت انگشتنما بود. سوارهای رشید، بزرگهای برجسته نظر بلند باسخاوت و صاحب دههزار خانوار بودند تمام سوار و اگرچه همه یک فامیل بودند اما مثل نوکر در اطاعت بزرگ و رئیس خود بودند. چون همیشه مصدر کار حکومت وقت بودند تمام خوانین لرستان با یکدیگر سبقت میجستند که با آنان وصلت کنند و اینطور است که حالا از کرمانشاه گرفته تا حد بختیاری هیچ طایفهای نیست که منصوبشان نباشد. اگر بچه شیرخواری ازشان باقی بماند باقی لرستان رئیس حسابش میکنند.
سبب اعدام شیرمحمد خان ایلخانی این بود که طایفهی بیرانوند در حکومت سالاروالدوله بروجرد را قبضه و تصرف نمودند و نمیگذاشتند حاکم از مرکز به لرستان بیاید بلکه علیمردانخان و شیخعلیخان معروف تاخت و تاز…(۱)باری چون محمدخان پورسرتیپ از سابقهی خانواده خود که خانوادهی حاجیخدادادخان باشد اطلاع چندانی ندارد و در میان عشایر بزرگ نشده و همهاش در شهرها دنبال تحصیل و درس بودهاست لازم دانستم که در بارهی آنها بیشتر بنویسیم. بعد از حاجی خدادادخان رحیمخان که پسر بزرگتر بود جانشین او و رئیس ایل سکوند شد؛ ولی در زمان حیات او رستمخان ریاست را درعمل از پدر و عموها گرفته بود ولی ده سال بیشتر طول نکشید که رستمخان در گذشت و مهدیخان به خیال ریاست افتاد و اتفاقاً مهدیخان هم که از حاجیعالیخان بزرگتر بود از دنیا رفت و حاجی عالیخان رئیس ایل شد و نود سال عمر کرد و سی تا چهل زن گرفت و بیستوشش پسر پشت سر خود دید. زمانی گداخان پسر رستمخان ادعای ریاست میکرد و با حاجیعالیخان طرف شده بود. روزی در زمان حکومت حشمتالدوله امیر جنگ اسدالله خان سرهنگ رئیس ایل بیرانوند و پدرم حاجی میرتیمورخان و حاجی عالیخان سکوند در یک منزل و دردزفول اقامت دارند. حاجی عالیخان صاحب اسب خیلی ممتاز و معروفی بوده است که حشمتالدوله فوقالعاده خواهان آن میشود ولی حاجی عالیخان به بهانه اینکه این اسب فهل تمام مادیانهای معروف ایل سگوند است از دادن آن طفره میرود و به حاکم میگوید در عوض آن هر چه مایل باشند تقدیم میکنم. حشمتالدوله امیر جنگ هم سیاست به کار میبرد و میفرستد سراغ گداخان سکوند تا بدین وسیله حاجی عالیخان را ناراحت کند. گداخان هم در منزل جداگانهای به فکر دستهبندی و مخالفت میافتد و از جمله جعفرخان بیرانوند را که از اولاد مراد و با اسدخان دشمن است در برابر او و میرمحمدخان را در برابر پدرم حاجی میرتیمور خان بلند میکند و همراه آقامیرزاخان عموزاده گداخان و باجناق پدرم اجتماع میکنند و وضعی پیش میآید که حاجی عالیخان مجبور میشود اسب را به شاهزاده تقدیم کند ولی حشمتالدوله هنگامیکه اسب را تحویل میدادند بهجای آنکه از حاجی عالیخان تشکر کند بعد از تحسین و تعریف زیاد از اسب رو به گداخان میکند و از او تشکر مینماید و میگوید: خانهآباد! حاضرین که در آنجا بودهاند به شاهزاده عرض میکنند اسب را حاجی عالیخان داده است چرا به گداخان خانهآباد میگویید، شاهزاده هم میگوید: من این اسب را مدتها بود که خواسته بودم ولی تا گداخان به شهر نیامد حاجی عالیخان اسب را به من نداد و با این ترتیب باید ممنون گداخان باشم.
دشمنی خوانین سکوند آشکار شد و چون گداخان در راه رقابت خود با حاجی عالیخان پیشرفت نداشت و پیشرفت نکردن و عقب ماندن خود را از چشم حاجی میرتیمورخان پدرم میدید، ضمن مشورت با خوانین بالا تصمیم به کشتن پدرم میگیرند. نامبردگان مرد شیاد و گمنامی را پیدا میکنند و به او وعده میدهند که اگر حاجی میرتیمورخان را بکشد به او زن و مال فراوان خواهد داد و پیشتاب(هفتتیر) گداخان را هم با چهارپاره پر میکنند و در اختیارش میگذارند و به او میگویند همین حالا حاجی میرتیمورخان در کوشک و در خدمت حاکم است و یادآور میشوند که سر راه را بر او بگیرد و بکشد و فرار کند و اطمینان میدهند که شب است و کسی از جریان خبردار نخواهد شد.
کردها
کردها
منابع
• بنيانهاي تاريخي كردان
• کرد و کردستان - و. نيکيتين - ترجمه محمد قاضي - نشر درايت 1363
• کتاب تاريخ ايران دکتر خنجي
کردها در ناحيه گسترده اي در خاور ميانه پراکنده اند، از شرق ترکيه ( که 10 ميليون کرد در آن ساکنند ) گرفـته تا شمال شرقي عـراق و از قسمتهايي در مرز سوريه تا مناطق غرب و شمال غـرب کشور ايران. هر چند کردها با سابقه ترين و قـديميـترين نـژاد اين گسترده جغـرافيايي هستـند و دست کم از هزاره دوم ميلاد ساکن اين مناطق بوده اند، هيچگاه کشور و ملت واحدي نداشته اند.
کردها يکي از اقوام ساکن خاورميانه هستند که در غرب آسيا و در بخش غربي فلات ايران زندگي ميکنند. کردها به زبان کردي، از شاخه غربي زبانهاي ايراني سخن ميگويند.
در دوران اخير، برخي به کل سرزمينهاي کردنشين نام کردستان را برنهادهاند، هرچند که در تمام تاريخ مستند بشري اثري از کشوري بنام «کردستان» وجود ندارد. کردستان نام يکي از ايالات ايران بوده است. در جنگ چالدران که بين نيروهاي شاه اسماعيل اول صفوي و سلطان سليم اول عثماني در سال ???? ميلادي انجام گرفت بر اثر شکست ايران، بخشي از کردستان از ايران جدا شد و نصيب عثماني گرديد (کردستان عثماني).
امپراتوري عثماني سالها چون ابرنيرويي بر گوشهاي از جهان دربرگيرندهء سرزمينهاي عربي،آسياي صغير؛ بالکان فرمان راندند تا اينکه با پايان جنگ جهاني اول و نابودي امپراتوري عثماني متصرفات آن: (کردستان عثماني)، سرزمينهاي عربي، آسياي صغير و بالکان تدريجا مستقل گرديدند.
(کردستان عثماني)، در نقشه? جغرافياي امروزي در سه کشور ترکيه، عراق، و سوريه قرار ميگيرد. (البته در اين کشورها هم همه نواحي «کردي» کاملاً کردنشين نيستند و اقوام غيرکرد هم در آن سرزمينها سکونت دارند.
بيشتر تاريخ شناسان پر آوازه براين باورند که، کردهاي امروز نوادگان مادهاي ديروزند.«اگر کردها نوادگان مادها نباشند، پس برسر ملتي چنين کهن و مقتدر چه آمدهاست و اين همه قبيله و تيره? مختلف کرد که به يک زبان ايراني و جداي از زبان ديگر ايرانيان تکلم ميکنند؛ از کجا آمدهاند؟» (مينورسکي ????)
بسياري از پژوهشگران، از جمله «تئودور نولدکه» خاورشناس بزرگ آلماني، معتقدند که اگر روزي زبان مادي درست شناخته شود، بدون شک خويشاوندي بسيار نزديکي با زبان پارسي باستان خواهد داشت، به نظر برخي از دانشمندان قبايل ماد و قبايل پارس همزبان بوده و هر دو به يک گويش سخن ميگفته اند. ولي تاکنون متاسفانه از مادها حتي يک اثر مستند در دست نيست.
در حال حاضر چنين فرض ميشود که کردها بخش اصلي بازماندگان اقوام بومي خاورميانه و مادها هستند و به زبان کردي، مربوط به شاخه شمال غربي زبانهاي ايراني سخن ميگويند. اين نکته که که زبان کردي بازمانده? زبان ماد است، و التزاما کردهاي امروزي هم استمراري از مادهاي باستان هستند، تا زماني که زبان مادي بدرستي شناخته نشده، کماکان يک فرضيه باقي ميماند.
تاريخ کردها
در کتيبههاي سومري ???? سال پيش از ميلاد از کشوري به نام «کاردا» نام برده شدهاست. اين اقوام همان قومي بودند که به گفته گزنفون مورخ يوناني راه را بر تيگلاث پيلسر شاه آشور که با قبايل گوتي در حال جنگ بود بستند و لشکر کشي او را به سوي درياي مديترانه متوقف ساختند گزنفون اين قوم را کاردو مينامد.
منطقه امروزي کردستان عراق در دوران باستان بخش اصلي امپراتوري آشور را تشکيل ميداد. آشور بانيپال در سال 633 پ م در گذشت. شاه ماد در حمايت از بابل به آشور اعلان جنگ داد. هوخشتره در سال 614 پ م از کوه هاي زاگروس گذشت و ضمن تسخير آبادي هاي آشوري سر راه، شهر اشور پايتخت دولت آشور را در محاصره گرفت. پس از سقوط شهر آشور، نبوپلسر پادشاه بابل به ديدار هوخشتره آمد و در آنجا پيمان دوستي ايران و بابل تجديد شد. در سال 613 پ م شاه آشور در نينوا بود و اين شهر نيز در سال 612 پ م تسخير شد. نبوپلسر رهبر بابليها به همکاري با ماد روي آورد.
کردها بخشي از بازماندگان اقوام بومي خاورميانه و مادها هستند. مادها پس از ورود به زاگرس اقوام بومي آنجا يعني کاسيها و لولوبيان (در لرستان) و ديگر اقوام آسياني را در خود حل کردند و زبان ايراني خود را در منطقه رواج کامل دادند.
در دورههاي بعدي اين منطقه بخشي از امپراتوريهاي هخامنشي، سلوکي، اشکاني و ساساني گشت.
بنا بر نوشتههاي تاريخ نويسان و جغرافي دانان مسلمان، از قبيل بلاذري، طبري و ابن اثير قبايلي که بعداً به نام کرد شناخته شدند بيشتر نواحي شرقي رود بوتان و کرانههاي شمالي دجله را تا نواحي جزيره (جزيره ابن عمر) متصرف شدند.
بر طبق برخي منابع فارسي که تعريفي سنتي از اين واژه ميدهند آنها گروهي از گوردها يا گردان به معني پهلوان و قوي هيکل يا جنگجوي بي باک بودند و نام گرد در شاهنامه هم از همين خانوادهاست گرد بعدها در زبانها براي راحتي تلفظ و يا در زبان عربي به کرد تبديل شدهاست. کورد همچنين ميتواند به معني پسر تعبير شود.
به موجب تاريخ شرفنامه بدليسي، قديميترين قبايل کرد باجناويها و بوتيها هستند که اين نامها به دليل سرزمين باجان و بوتان بر آنها نهاده شدهاست.
تا دورهاي نه چندان دور مردمي که به زبان کردي کرمانجي (زبان اکثر کردها) سخن ميگويند و در آناتولي ساکن هستند خود را کرمانج ميناميدند و نام کرد در ميان ايشان چندان رواج نداشت.
مردمي که به زبان زازا صحبت ميکنند يعني زباني که براي ديگر کردها زياد قابل فهم نيست نيز بر دو دستهاند برخي خود را کرد معرفي ميکنند و برخي خود را داراي هويت قومي متفاوتي ميدانند. شرفالدين بدليسي حدود کردستان را در روزگار صفوي و در کتاب شرف نامه خود با افزودن ولايت لرستان يک جا ذکر ميکند و در شرفنامه سرزمين لرستان و قوم لر را با کردها يکي ميشمارد. ظاهراً منظور بدليسي از قوم لر، لَکهاي لرستان است.
تمام کردستان تا سال ???? ميلادي يکي از ايالات ايران بود. در جنگ چالدران که بين نيروهاي شاه اسماعيل اول صفوي و سلطان سليم اول عثماني در سال ???? ميلادي انجام گرفت بر اثر شکست ايران، بخشي از کردستان از ايران جدا شد و نصيب عثماني گرديد (کردستان عثماني).
برخي هم مانند مصطفي بارزاني با اعلام اين نظر كه «هركجا كرد زندگي ميكند، آن جا ايران است» همواره بر پيوند ناگسستني تاريخي و نژادي كردها با ديگر ايرانيان تاكيد داشت.
جمعيت و پراکندگي
به علت اينکه آمارگيري دقيقي از جمعيت کردها انجام نگرفته تمام آمارهاي ارائه شده تخميني هستند. بنا به برآوردهاي غيررسمي جمعيت و مساحت اين منطقه به طور تقرييبي ?? ميليون نفر در سال ????محيطي به وسعت ?????? کيلو متر مربع است. برخي جمعيت و مساحت آن را ?? ميليون نفر در محيطي به وسعت کشور فرانسه (
km² ??? ???) تخمين ميزنند.ناحيه زيست کردزبانها عمدتاً کوهستاني است که از شرق به وسيله دامنههاي شرقي کوههاي زاگرس به درياچه اروميه منتهي ميشود. از اين قسمت به طرف جنوب و حد فاصل همدان و سنندج امتداد مييابد. در طرف جنوب هم بعد از دور زدن کرمانشاه، ايلام و بخشهايي از لرستان و کرکوک به موصل ختم ميشود. از شمال به طرف ماردين، ويرانشهر و اورفه امتداد يافته، آن گاه از شمال به طرف ملاطيه و حوزه رود فرات ميرود تا به کماليه ميرسد. در قسمتهاي شمالي کردستان محدود به کوهستانهاي مرگانداغ و هارالداغ است که به طرف ارزنجان و ارزروم امتداد مي يابد. البته در تمام مناطق ذکر شده بسياري اقوام غير کردزبان نيز زندگي مي کنند.
مناطق کردزبان اگر چه کوهستاني است اما همين مناطق کوهستاني داراي درههاي وسيع و حاصلخيزي نيز است. کوههاي اين منطقه در زمستانها پوشيده از برف است و در تابستانها با آب شدن برفها به مانند فرشي سبز رنگ از زيباترين مناطق ديدني جهان ميشود. چراگاههاي آن که در دورانهاي دور پرورش دهنده اسبهاي مادي بودهاند امروزه نيز براي چراي گوسفندهاي عشاير و ايلات کرد از اهميت به سزايي برخوردارند. به طور کلي از بدو تاريخ کوههاي بالاي ميانرودان مسکن و جايگاه مردمي بودهاست که با امپراتوريهاي جلگهها يعني امپراتوريهاي بابل و آشور و گاه آنها را شکست ميدادهاند.
زبان
کردي که اکثر کردها در (ترکيه, ايران , عراق و سوريه) با آن صحبت ميکنند زبان ادبي و نيمه رسمي به شمار ميرود و در کشور عراق از زمان اشغال قواي انگليس تا کنون در مدارس تدريس ميشود خود به دو بخش تقسيم ميشود:
• کرمانجي شمالي يا اصطلاحا کرمانجي
• کرمانجي جنوبي يا اصطلاحا سوراني
کرمانجي شمالي گويش کردهاي شمال خراسان، ناحيه مرزي ايران و ترکيه، آناتولي شرقي و شمال عراق است. از لحاظ جمعيتي اکثر کردها با يکي از دو لهجه فوق صحبت ميکنند. گويش زازا که در قسمت کوچکي از کردستان ترکيه بدان تکلم ميشود.
گويشهاي اورامي، ايلامي، کرمانشاهي، کلهري، کليايي، پيروندي، لکي، فيلي (و يا پهلي) در کردستان ايران تکلم ميشوند.
دين و مذهب
از لحاظ مذهبي اکثريت کردها مسلمان (و پيرو اهلسنت) هستند. در استانهاي کرمانشاهان، ايلام و بخش اعظم لرستان ايران نيز جمعيت قابل ملاحظه کرد شيعه زندگي ميکنند. البته در بين کردها نزديک به ?? هزار خانوار و شايد بشتر يزيدياني هستند علاوه بر اين گروهي نيز که به يارسانيا سلسله اهل حق معروفند در بين کردها هستند. بقيه کردها مسيحي يا يهودي هستند.
تاريخ معاصر و وضعيت سياسي و اقتصادي مردم کرد در ايران
نواحي کردنشين ايران جزو نواحي نسبتاً محروم اين کشور است. در پي جنگ بين سازمان (کومله و حزب دموکرات کردستان ايران) و حکومت ايران در فاصله سالهاي ???? تا ????، حکومت ايران تاکنون بر قسمتهاي کردنشين اين کشور مسلط بودهاست. نواحي کردنشين ايران شامل نيمه غربي استان آذربايجان غربي و همچنين استانهاي کردستان، کرمانشاه، ايلام و بخشهايي از لرستان است. اين بخشهاي لرستان شامل شهرهاي کوهدشت، نورآباد، الشتر، زاغه و چغلوندي است. در قسمتهايي از استان خراسان شمالي و قسمتهايي از خراسان رضوي نيز مناطقي وجود دارند که (بخشي از) مردم در آن مناطق به زبان کرمانجي صحبت ميکنند که از اين ميان ميتوان به مناطق: اسفراين، بجنورد، شيروان، قوچان، درگز، چناران و باجگيران اشاره نمود. مردم کردتبار اين مناطق بنا به روايت تاريخ زمان نادرشاه افشار از منطقه ترکيه کنوني به اين نواحي براي محافظت از قلمرو نادرشاه کوچ داده شدند و بنا به روايتي ديگر شاه عباس آنان را به خاطر تضعيف سرکشي خانهاي کرمانجي و استفاده از آنان در مقابله با حملات بي امان ازبکان به خراسان بزرگ کوچاند. (منبع: حرکت تاريخي کرد به خراسان)
برخی طوایف لر ساکن در دزفول
معرفی
بر خی از طوایف لر ساکن در دزفولاز میان لرها ، مردم ایلات لرستان و بختیاری با دزفولیان مراوده بیشتری داشته اند.
جلگه دزفول در آخرین حد غربی قشلاقی بختیاری ها و همسایه دیوار به دیوار لرستان است . لرهای لرستان از تیره های گوناگون تشكیل شده اند كه از آن تیره ها قلاوند ، پاپی، دریكوند ،وسگوند بیشتر با دزفولیها تماس داشته اند . بنابر نوشته داعی دزفولی امیر تیمور گوركان هنگام ورود به دزفول تعدادی اسیر از الوار همراه خود آورد كه قصد قتل عام آنها را داشت ولی با شفاعت سید سلطانعلی رودبند از این كار صرفنظر كرد و آنها را در شمال شهرستان دزفول اسكان داد. اعقاب آنها كه به نام سیاهپوشان معروفند هنوز در همانجا در محله ای به همین نام اقامت دارند با توجه به مسیر حركت تیمور در سفر جنگی خود به لرستان و خشونت هایی كه در لر كوچك مرتكب شده بود به احتمال زیاد این اسیرا از این ناحیه بوده اند در حال حاضر با گذشت بیش از پنج قرن بازماندگان این دسته لر در دزفول اداب و رسوم ایلاتی خود هنوز حفظ كرده اند. گویش آنها نیز با گویش دزفولی كمی فرق می كند.لرهای رشنو تا حدود سی سال قبل لرهایی در قسمت جنوب غربی محله قلعه و در حد فاصل آن با محله صحرا بدر مغربی زندگی می كردندكه به لر رشنو معروف بودند این لرها گویش و لباس قومی خود را حفظ كرده بودند پس از احداث بولوار ساحلی رودخانه دز قسمت مهمی از بافت قدیمی محله قلعه از جمله خانه های قدیمی لرهای رشنو تخریب گردی و این گروه در سطح شهر پراكنده شدند.
از آخرین گروه هایی كه در زمان قاجار از لرستان به دزفول امدند ساكی ها و كرناسی ها بودند اكنون جمع كثیری از لرهای خرم اباد نیز در محله سیاهپوشان و شهركهای اطراف دزفول مانند جاته ، شوهان و بنوار ناظر ساكنند. طایفه هایی به نام میرعالی خانی نیز هستند كه اصلا از لرستان به دزفول آمده و در شهر پراكنده اند اسدخان ، خان مقتدر محله مسجد دزفول هم از اواسط دوره قاجار تا اواخر آن دوره بر این محله ایاست داشت .
خانواده صالحیان نیز كه در محله چولیان ریاست داشتند با اسد خان از یك اصل و تیره بودند.
از بختیاری ها طایفه چهارلنگ بیش از طایفه هفت لنگ با دزفولی ها تماس داشتند مردم این طایفه بیشتر در دهات اطراف دزفول ، یعنی شهرك مدرس و مركز بخش سردشت و در محله رودبند مصلای نماز جمعه سكونت دارند. سابقا خوانین بختیاری املاك وسیعی را در شرق دزفول در اختیار داشتند مالكیت بر این زمین ها و قشلاقی بودن بخش های شرقی جلگه دزفول باعث اسكان شمار زیادی از بختیای ها در این ناحیه شده است
منبع:
http://www.dezfulshenasi.mihanblog.comساکی و سگوند
ساکی و سگوند
طایفهی سکوند: جد بزرگ خوانین سکوند “رویجخان” بوده است که گویا هنگام تولد گوش چپ را نداشسته و بعد از دو سه پشت باز پسری از این خانواده به دنیا میآید که چون او هم گوش چپ را نداشته است، رویجخان نام میگیرد. « در مورد نام طایفهی سکوند و این که این کلمه “سکوند” بوده است یا “سگوند”، اختلاف نظر وجود دارد و محقق ارجمند آقای علیمحمد ساکی در کتاب بسیار پرمغز و مستند خود به نام “جغرافیای تاریخی و تاریخ لرستان” در این باره مرقوم داشتهاند که در تواریخ قدیم تا زمان صفویه نام سگوند برده نمیشد. سپهبد رزمآرا در جغرافیای نظامی لرستان داستانی مجعول از وجه تسمیه آنها ذکر کرده و نوشته است که جد آنها به نگاهداری سگ اشتغال داشته و از این رو اولاد او را سگوند گفتهاند. اگر به گذشتهی لرستان از نظر آداب و رسوم نگاه کنیم به خوبی معلوم میشود که هیچگاه طایفهای علاقه به سگ و نگهداری آن به صورتی که خانوادهای وقت خود را صرف تربیت آنها کند، نداشته است. تازه اگر بخواهیم وجه تسمیهای ذکر کنیم باید بگوییم هم بعید نیست چنان که اسامی نظیر خرگوش وسگجان هنوز بین مردم لرستان دیده میشود، مخصوصاً در تاریخ به نام مردی در دوران شاهعباس بزرگ برمیخوریم که خرگوش نام داشته و سرپرست یک دسته راهزن بوده است. و خانههای شهر همدان را غارت و گرفتار و اعدام مینمود. شخصی نیز نام سگ داشته(به زبان محلی سی) و اولاد او را پساوند (وند) نامگذاری کردهاند نظیر بهاروند(فرزندان بهار) بیرانوند(فرزندان بیران) و بنابراین این عقیده که سگوندها از بنیگلاب و یا سکاها هستند، عقیدهی بیموردی است.
ولی اطلاعات و نظر خود من در این مورد این است که درگذشتههای خیلی دور بعضی از طوایف لرستان و یا شاید هم همهی طوایف دارای پرچمی بودهاند که مخصوصاً در جنگها پیشاپیش نیروی خود حمل میکردند و هرکدام از پرچمها هم علامتی داشتند. بعضیها مانند طایفهی سکوند علامت سگ، طایقهی قلاوند علامت کلاغ، طایفهی چغلوند علامت شغال، و طایفهی دالوند علامت عقاب را روی پرچم داشتهاند و همین نامها هم کمکم نام طایفه و وجهتسمیه آنها شدهاست. وجهتسمیه سایر طوایف و ایلات لرستان هم هرکدام دلیل تاریخی دیگر داشته است مانند باجولوند و بیرانوند که میگویند نام دو برادر بودهاند و یا بهار و حسن و دلفان و مانند آنها که طوایف بهاروند و حسنوند و دلفان به نام آنهاست و…
مطلبی که گاهی ممکن است مرا از این عقیده دور کند، این است که در دوران قاجار طایفهی سکوند را بیشتر به نام سکوند نوشتهاند و نه سگوند. که ظاهراً در دوران پهلوی و مخصوصاً در مکاتبات نظامیها رایج گشته وگرنه در ناسخالتواریخ دورهی قاجاریه مخصوصاً از سواران سکوند و از پهلوانی و جنگاوری رحیمخان سکوند صحبت میشود. همهجا سکوند است، نه سگوند و نباید فراموش کرد که خود مؤلف ناسخالتوارخ در این جنگها حضور داشته و غیر از این نشنیده است. تقریباً همهی فرامین و احکامی هم که ما در خانوادهی خود داریم، و از دوران قاجار بر جای مانده نام سکوند آمده است و نه سگوند. و اما چرا سکوند شاید برخلاف نظر آقای ساکی طایفهی ما از اعقاب سکاها بودهاند و این که در لرستان افراد طایفهی ما بهترین سواران عصر خود به حساب آمده و چنین مشهور بوده است و اینکه سکاها هم در تاریخ به سواری و سوارکاری معروف بودهاند، میتواند خود دلیل و شاهدی بر مدعا باشد. پدرم نیز در نمونه خط خود که بر جای گذاشته و فتوکپی آن را در اینجا ملاحظه میفرمایید، “شیرمحمد سکوند” امضا کردهاند و نه “سگوند” مرحوم میرزامحمدخان تیمورپور نویسندهی این تاریخچه نیز همهجا “سکوند” نوشتهاند و نه سگوند.»۱
از این رویجخان دوم چهارم پسر پیدا میشود که از همه بهتر “خدادادخان” بوده است. در زمان ریاست خداداد خان املاک ایل سکوند منطقهی “هرو” بوده است و چون با طایفهی بیرانوند همجوار بودهاند با آنها اختلاف پیدا میکنند و کار به نزاع و زد و خورد میکشد.
هنگامی که خدادادخان به زیارت مکه میرود به علت همین اختلافها سکوندها از هرو کوچ میکنند و منتظر برگشتن حاجی خداداد خان از زیارت میشوند. در این زمان “حسینخان” رئیس ایل ساکی که یکی از طوایف پنجگانه “دیرکوند”۲ بوده معروفترین خان لرستان به شمار میآمده و طایفهی سکوند به او پناه میبرند که پیشکار حکومت مرکزی هم بوده است.
حاجی خدادادخان از مکه برمیگردد و حسینخان هم به امید اینکه طایفهی سکوند را تحت ریاست خود درآورد، کوششی نشان نمیدهد و چهار سال به همین صورت سپری میشود. حاجی خدادادخان چهار پسر به نامهای رحیمخان، حیدرخان، مهدیخان، عالیخان از یک زن دارد و پسر دیگری هم داشته به نام “مشه” که خیلی هم قابل نبوده است.
دربارهی نزاع و زد و خورد بین سکوندها و حسینخان ساکی و طایفهی بیرانوند آنچه را پدرم حکایت کردهاست و خودم دیده و شنیدهام در زیر عرض میکنم:
بعد از اینکه ایل بیرانوند منطقهی هرو را تصرف کرد حاجی خدادادخان که رئیس همهی ایل سکوند بود از حسینخان ساکی کمک خواست ولی او که آنوقت خود را ریشسفید و رئیس تمام “بالاگریوه” میدانست به قانون و قاعدهی ایلی و غیرت و عشایری با سکوندها عمل نکرد و خواست که سکوندها را مطیع و زیردست خود قراردهد تا پسران حاجیخدادادخان کوچک بودند او با خانساکی کجدار و مریض میکرد ولی همینکه بچهها به حد رشد رسیدند دیگر بردباری نداشتند و کمکم میانه غلیظتر شد تا اینکه کار به جایی رسید که روزی حسینخان ساکی دو پسر خود را همراه جمعی پیاده و سوار برای غارت حاجیخدادادخان فرستاد. پسران حاجیخداداد هر دو پسر ساکی را کشتند و سوار و پیاده او را تار و مار کردند و خود به جانب گرمسیر رفتند. حسینخان برای گرفتن انتقام دنبال آنها میرود ولی چون دیرکوندها از سکوندها حمایت کردند حسینخان مرعوب شد و برگشت. بهار آمد و طایفهی سکوند رو به ایلاق [ییلاق] آمدند و حسینخان همه نوع دستهبندی برای گرفتن انتقام ترتیب داد. سکوندها در دو فرسنگی خرمآباد و در کرهگاه چادر زدند و حاجی خدادادخان که دیگر پیر شدهبود و ترس جان و گرفتاری حکومت را نداشت به خرمآباد آمد تا شاید محترمین شهر را واسطه قراردهد و صلحی برقرارکند و یا اطمینانی از حاکم بگیرد که ایل را در جای دیگر ساکن نماید. در همین موقع حیدرخان که پسر وسط حاجی خدادادخان بود، همراه پنج سوار میآید که از کشت وکار خود در ملک ده پیر دیدن نماید. کریمخان پسر حسینخان ساکی هم که از آبستان به طرف خرمآباد میآید در تنگ زاهد شیر و در سایهی سنگ بزرگی که آنجاست پیاده میشود تا در گرمای هوای آن روز کمی استراحت کند و یک نفر را هم به آبادی مقابل آنجا میفرستند که کمی آب و نان بیاورد. بر حسب تصادف تازی شکاری که همراه او بودهاست، به دنبال خرگوشی میدود و درست در برابر حیدرخان آن را شکار میکند. حیدرخان که تازی شکاری کریمخان را میشناخته است به همراهان خود میگوید که زود سوار شویم تا کریمخان نرسیده است برویم که نزاع دیگری گریبانگیرمان شود ولی هنوز از آنجا دور نشدهاند که کریمخان میرسد میگوید خداوند برای ما موقع مناسبی پیش آورده است تا تقاص خون برادرانمان را بگیرم. هرچه حیدرخان طفره میرود و امامان را واسطه قرار میدهد به خرج نمیرود و چون از قضای روزگار بنا نبوده است حیدرخان بمیرد، نعل مادیان او که افتاده بود، آن را در طاق پشت “کیسکمر” انداخته و اسب کریمخان زودتر به حیدرخان میرسد و با آنکه همه یراقها را خالی میکند، نمیزند. اسب کریمخان شیهه میکشد و چون مادیان حیدرخان طالب بودهاست، هرچه حیدرخان مهمیز میزند، مادیان تکان نمیخورد و کریمخان تپانچه را خالی میکند ولی فقط میان طاق “کیسکمر” و بر سر نعلی که آنجا بوده است میزند و کاری نمیکند. نوبت به حیدرخان میرسد و او هم بلافاصله با تفنگ قلب کریمخان را هدف میگیرد و او را میکشد و اسب او را “اخترمه” میکند یعنی به (غنیمت میگیرد) و سواران او را هم اسیر میکند و به جانب شهر برمیگردد تا به حاجی خداداد خان خبر دهد که شهر را ترک کند. حاجی خدادادخان میگوید فرار من جایز نیست و خود مستقیماً نزد حاکم میرود وحاکم هم به شرط آنکه حیدرخان با همان لباس رزمی که کریمخان را کشتهاست، نزد او بیاید، قبول میکند و قول میدهد که دنبال جریان نرود. حاجی به پسر خبر میدهد و حیدرخان هم سوار بر اسب آستینها را بالا زده و تنفگ در دست همراه سوارانش از جلو حاکم میگذرد و در نظر او طوری جلوه میکند که به حاجی خدادادخان میگوید آفرین بر شما بر این پسرتان که من از این پس او را حیدر ثانی حساب میکنم و حیدرخان را هم خلعت میدهم. این خبر که به حسینخان ساکی میرسد، با جمعیتی میآید و طایفهی سکوند را غارت میکند و زن حیدرخان و پسر دو سالهاش را اسیر میکند. و همراه میبرد. حسینخان حاجی خدادادخان را میگیرد و به قلعهای که در ملک آبستان داشته است، میبرد و نگه میدارد. بچهی دو سالهی حیدرخان را سر میبرد و با آن آبگوشت درست میکند و جلوی خدادادخان میگذارد و میگوید چون شما دندان ندارید دادهام برایتان آبگوشت درست کنند!! حاجی خدادادخان وقتی دست به طرف آبگوشت میبرد و پنجهی دست بچهی دو سالهی حیدرخان به دستش میآید به او میگوید پدرسوخته فرزندان من با مردانگی پسران تو را کشتهاند تو با این عمل ننگین لرستان را بدنام کردهای. پدر این طفل و عمویش زندهاند. از تو تقاص خواهند گرفت. حسینخان ساکی در پاسخ میگوید خواستم بدانی که کشتن و مردن بچه چهقدر سخت است و شب دیگر هم دستور میدهد حاجی خدادادخان را سرازیر از بدنهی قلعه آویزان میکنند تا میمیرد.
قانون عشایری درگذشته چنین بود که بعد از درگذشت شخصیتی مهم به همهی ایلات خبر میدادند که در عرض یک سال برای فاتحهخوانی بیایند و حسینخان هم مخارج زیادی در این راه صرف کرد. از شهر خرمآباد و از طوایف سلسله و دلفان به قلعه او که در آبستان (ملک امروزی خوانین سکوند) بوده است، برای فاتحهخوانی بروند و در آنجا میبینند که حسینخان ساکی مجبور کردهاست زن حیدرخان که مادر همان بچه باشد، با پیراهنی کوتاه در میان این مجلس بگردد و قلیان تعارف کند. وقتی که حضرات خوانین بالاگریوه به فاتحهخوانی میآیند، حسینخان دستور میدهد که آن زن را در محلی پنهان میکنند که او را در آن حال نبینند و میگوید آنها مثل سایر طوایف نیستند و از دشمنی آنها میترسد.
حاجی میرتیمورخان پدر بنده که در آن وقت ده ساله بوده و همراه عمویش به آن مجلس رفته بوده است، برایم حکایت کرد که آن زن با حیرت از فرصت استفاده میکند و با قلیان و پیراهن کوتاه خود را به آن مجلس میرساند. پدرم گفت او وقتی وارد شد، همهی رؤسا و کدخدایان حاضر در آنجا خجلتزده سر پایین انداختند ولی آن زن با شهامت به آنان گفت: خواهران!! چرا از من شرم میکنید. شما هم مثل من زن هستید در این مجلس فقط حسینخان ساکی مرد است که من پشت به او کردم!!
پدرم گفت که با شنیدن این بیان آتشین و تکاندهنده ناگهان همهی خوانین و کدخدایان غیر از طایفهی جودکی از جا برخاست و بدون خداحافظی راه افتادند. حسینخان ساکی هم که در آن زمان پیشکار لرستان بوده است با قشونی از دولت و نیرویی از خودش همراه جمعیتی از جودکیها حرکت میکند و به “کرکی” میرود و بعد از یک روز زد و خورد با همهی خوانین میر که آنجا بودهاند و اسیر کردن چند زن آنها را غارت میکند. طایفهی بهاروند و قلاوند بدون آنکه به سکوندها و میرها خبر بدهند اردوی حسینخان ساکی را محاصره میکنند و پنهانی به زنهایی که در اردو اسیر هستند، پیغام میفرستند که ما امشب به این اردو شبیخون خواهیم زد هرگاه شکست خوردند، شما “کِل بزنید” یعنی هلهله سر بدهید که ما بشنویم و برویم جلوی فرار آنها را بگیریم و نگذاریم یک نفرشان سالم کند.
از قضای روزگار یکی از پسران حسینخان ساکی همراه پسر نصیرخان جودکی در جای محکمی سنگر بسته و نشستهاند و چون رضای خدا و دست انتقام در کار بوده است هر دو نفر کشته میشوند و اردو شکست میخورد و پنجاه نفر از طایفهی قلاوند و بهاروند با شنیدن صدای هلهلهی زنان اسیر راه میافتند و میروند سر راه را بر اردوی فراری میگیرند و همهی آنها را اسیر میکنند به طوریکه تفنگ جایی، کارد و قمهجایی و اسب و قاطر و الاغها را جای دیگر جمعآوری میکنند که حالا هم هنوز آن قطعه زمینها را در همان اسامی “چال قمه” “چال تفنگ” و غیره نام میبرند.
شب میگذرد و صبح آن روز حسینخان سوار بر اسب سفیدی که “بناربر” نام داشته است(در اصطلاح لری بنار یعنی سربالایی و بناربر یعنی گردنه پیما یا گردنه تازیا گردنه بر) ….. به آنجا میرسد و آنها هم شلیک میکنند و چند تیر به اسب او میزنند. اسب میغلتد و خان ساکی از زیر شکم اسب فریاد میزند پدرسوختهها بیایید بیرونم. من دروازهی “بالاگریوه” هستم اگر من نباشم چنین و چنان میشود. همینکه حسینخان از زیر اسب بیرون میآید و سراغ کدخدایان معروف را میگیرد دشمنان او دو دسته میشوند جمعی میخواهند او را بکشند و عدهای دیگر خلاف آن را عقیده دارند. بهاروندها برای کشتن، قلاوندها برای نکشتن و بالاخره بر سر این موضوع دعوا میکنند و در همین حال که حسینخان نگاه میکند، تا ببیند چه سرنوشتی خواهد داشت یک نفر به نام “ویسبگ” که مادرش قلاوند و پدرش بهاروند بوده است میرود و یکی از این همه قمهها را از زمین برمیدارد و تیز میکند و از پشت سر چنان ضربتی بر حسینخان ساکی وارد میکند که سرش چند قدم دورتر پرتاب میشود و بلافاصله سر را بر سر قمه میکند و به میان دعوا میبرد و با خنده و مسخره میگوید حضرات حیا کنید! خان آمده است واسطهگری کند! و به این ترتیب کار اردو و سرنوشت زندگی حسینخان ساکی خاتمه پیدا کرد. ایل ساکی در میان سایر ایلات لرستان پراکنده شد و بیشتر هم در میان سگوندها ماندند و این خاتمهی ایلداری ساکیها به عنوان یک طایفهی مستقل در کنار هم بود.
پینویسها:
-۱ جملات داخل «» از محمد پور سرتیپ است.
-۲ احتمالاً بالاگریوه درست باشد نه دیرکوند.
شهید مصطفی سگوند راق
گردان می خواست برای عملیات به خط برود. او کوچکترین عضو گردان بود و لاجرم نامش را برای نگهبانی چادرها نوشتند وو قرار شد بماند.اما او محکم و استوار وارد چادر فرماندهی شدو گفت: « چه کسی می خواهد جلوی مرا بگیرد؟ من باید در عملیات شرکت کنم.» فرماندهمان با او خیلی صحبت کرد، اما او زیر بار نمی رفت.دست آخر هم خطاب به فرمانده گفت:« باشد! مرا نبرید. من می روم به امام زمان (عج) شکایت می کنم.» وقتی این حرف را زد فرماندهمان گفت:« تو هم بیا» سر انجام بسیجی نوجوان مصطفی سگوند راق در همان عملیات ( آزادی خرمشهر) جواز ورود به بهشت را گرفت و جاودانه شد.
نیمه شب از خواب بلند شد ، در هوای سرد غسل شهادت کرد ، لباس نو پوشید و به خود نیز عطر و گلاب زد و آنگاه از ضمیر جان آیات سبز قرآن را تلاوت نمود. این امر موجب تعجب دوستان شد. یکی از آنها پرسید مصطفی چه خبر شده؟ و او با لبخند صمیمی پاسخ داد: « دیشب در عالم رویا مشاهده کردم سواری سبزپوش آمده سنگر ما و می گوید: مصطفی! فردا منتظرت هستیم! یقین دارم که فردا شهید خواهم شد»
قسمتی از وصیت نامه شهید مصطفی سگوند راق
جنگ جنگ تا پیروزی ما مرد جنگیم(امام خمینی) پس از سلام و دورود بی پایان به رزمندگان اسلام ، پدر جان من امروز که عازم جبهه جنگ با کفر جهانی هستم می خواهم برای آرزوئی که دارم این راه را که راه حسین و علی و دیگر رهبران اسلام است ادامه دهم ، در باره من هیچ گونه نگرانی نداشته باشید. با عشق و علاقه به جبهه می روم که اگر با امید خدا سعادت شهید شدن را داشتم پیروزیم. و اگر شهید هم نشدم پیروزیم چون این حرف امام امت است که می گوید:« یا شهید شویم یا زنده بمانیم پیروزیم» به امید نابودی کفر جهانی بسر کردکی آمریکای خیانتکار و صدام خائن.
ایل سگوند نام و تاریخ آن فرهاد چگنی ( خانجان )
سرزمین کهنسال ایران از دوران باستان تا کنون زیستگاه اقوام گوناگون بوده است و از آن جمله، ایلات و عشایر همیشه نقش مهمی در تاریخ پر فراز و نشیب این مملکت داشتهاند.با این حال بعضی از ایل های این مرز و بوم تا کنون،آنگونه که بایسته و شایسته است،شناخته نشدهاند؛حتی هنوز نام بعضی از این ایلات بزرگ برای بسیاری از مردم ایران ناشناخته و غریب مانده است،چه رسد به سنن و آداب و رسوم آنها این در حالی است که مطالعه و بررسی زندگی ایلات و عشایر ممکن است کمک مهمی باشد در شناخت زندگی نیاکان کهن ما.یکی از این ایل های ناشناخته، ایل بزرگ سگوند(Sagvand ) است،که تا کنون کسی به طور جامع و کامل بدان نپرداخته است،تنها در بعضی از کتابها،صرفا نامی از آن،در کنار سایر ایلات و طوایف ذکر شده است.این مقاله با هدف فراهم آوردن آشنایی اجمالی با ایل سگوند و انشعابات آن نوشته شده است؛امید آنکه مقدمهای باشد برای تحقیقات و بررسی های جامعتر بعدی.
حدود و تقسیمات جغرافیایی ایل سگوند
رشته کوه طولانی کبیر کوه(کور کوه)لرستان را به دو بخش پیشکوه و پشتکوه تقسیم کرده که پیشکوه در شمال و پشتکوه در جنوب آن قرار دارد.لرستان در اوایل حکمرانی قاجاریه تجزیه شد؛ قلمرو حکومت والیان،که پیش از آن همهء لرستان را در برمیگرفت،به منطقهء پشتکوه محدود گردید،و پیشکوه زیر نظر شاهزادگان قاجار قرار گرفت.در دورهء حکومت پهلوی اول،نام پشتکوه به «ایلام» تغییر یافت و استان لرستان(پیشکوه)مدتها ضمیمه خوزستان بود ؛در زمان پهلوی دوم، لرستان (پیشکوه)و ایلام (پشتکوه)سرانجام به دو استان جداگانه تبدیل شدند.(۱)
منطقهء سکونت ایل سگوند از ابتدا در قسمت پیشکوه لرستان یعنی در قسمت جنوبی لرستان کنونی و نزدیک به خوزستان بوده که در دامنههای شمالی ارتفاعات کیرف و کلا از رشته ارتفاعات پهلو است و به علت همین نزدیکی به هر دو ناحیهء لرستان و خوزستان قشلاق خود را در خوزستان و ییلاق را در لرستان انجام میدهد.(۲)
وجه تسمیهء«سگوند»
دربارهء نام «سگوند» نظریات مختلفی وجود دارد،که به برخی از آنها اشاره خواهد شد.برخی معتقدند این طایفه اصلا از اعراب بنی کلاب میباشند (کلب به معنی سگ است)،و به این علت به سگوند معروف شدهاند.(۳)گروهی دیگر بر این باورند که چون در گذشته یکی از رهبران این طایفه سگ شکاری، یعنی تازی نگهداری میکرده ، به سگوند(سگبند) مشهور شدهاند.(۴)
دکتر سکندر امان اللهی بهاروند که درباره ایلات لرستان تحقیق کرده است،عقیده دارد که این نظریات قانع کننده نیستند،زیرا اولا سگوندها و به طور کلی باجلانها لک هستند،نه عرب،و در گذشته به زبان لکی صحبت میکردند؛ثانیا اطلاق نام سگوند بر این طایفه صرفا به خاطر آنکه یکی از رهبران آن تعدادی سگ تازی نگهداری میکرده، معقول بنظر نمیرسد.این نویسنده معتقد است که واژهء سگوند مشتق و یا تحریف شدهء واژهء سیکه وند (Saydavand ) است و آن هم نام تیره و یا قبیلهای بوده که قبلا در منطقهء دلفان، دهستان چواری سکونت داشته و هنوز هم دهی به همین نام در دهستان چواری(در شمال نورآباد)وجود دارد.از طرفی تیرهء مختوا( Mokhtava )،یکی از شعبات مهم ایل سگوند،اصلا از سیکهوندها بوده و حاج خدادادخان جد خوانین سگوند نیز خویشاوندی بسیار نزدیک با مختواها (سیکهوندها)داشته است.نکتهء جالب توجه اینکه سگوندهای ناحیهء تویسرکان هنوز خود را سیکهوند مینامند.بنابراین آقای بهاروند معتقد است که احتمال دارد سگوندها و یا لااقل گروه با نفوذ این طایفه،در اصل از سیکهوندها بوده که با گذشت زمان به علت زندگی در بین لر زبانان نام سیکهوند به سگوند مبدل شده است.(۵)
در کتاب «جامعه شناسی ادیان» در بحث توتمیسم و توتم پرستی،شادروان دکتر علی شریعتی ،ضمن تأکید بر وجود توتم و توتم پرستی در میان برخی قبایل عرب و ایرانی،اندیشید که نام«سگوند» -و نظایر آن- به علت انتساب توتمی طایفه به سگ بوده است.(۶)اما بنظر میرسد که وی در این برداشت خود شتابزده عمل کرده و نظر مزبور -لااقل در مورد ایل سگوند- بر مستندات علمی و تاریخی استوار نمیباشد.گذشته از آن،آنچه در ابتدی نام سگوند آمده صرفا تشابه لغوی با نام سگ دارد وبه احتمال قوی به آن هیچ ارتباطی نمییابد.
بهتر است در این مورد خاطرنشان شود که اصولا در گویش لری به سگ،سی (Say بر وزن ری) گفته میشود{ لُرسّو: نام سیستان در شاهنامه حکیم توس نیز به درستی بدلیل ریشه لری آن در وزن و قافیه با تلفظ سیَستان(سی اَستان) آورده شده است :
که رستم یلی بود در سِیَستان منش کرده ام رستم داستان
تاریخ نام سیستان را با ورود سکاها به این منطقه مرتبط واز آن بنام سکستان یا اسم معرب سجستان یاد می کند } و قابل قبول نیست که بگوئیم در طول زمان تلفظ «سی» به سگ تبدیل شده باشد،بلکه باید دانست که اصلا تلفظ سگ در بین اقوام لر زبان به هیچ وجه رایج نبوده و نیست.
نگارنده،با استناد به شواهد و مدارک تاریخی و باستان شناختی،بر این باور است که واژهء «سگوند» برگرفته از نام قوم کهن آریایی سکا(۷)میباشد.با توجه به شواهد و مدارک باستان شناختی،جایگاه و محدودهء اقتدار سکاها در منطقهء شمال غرب و غرب ایران،یعنی مناطقی از کردستان و کرمانشاه و لرستان امروزی بوده است.(۸)حتی امروزه مکانهایی با عنوان «سکاوند» و «سکوند» در استان کرمانشاه وجود دارد و این مکانها با قوم سکا مرتبط بودهاند.(۹) مسیو چریکوف نیز در جای جای سیاحتنامهء خود از این قوم بنام«سکوند»نام برده است.(۱۰)در کتاب«جغرافیای استان لرستان»نیز در وجه تسمیه سگوند آمده است که شاید اجداد آنان از سکاها بودهاند و سپس اعقاب این قوم با تحریف این کلمه و اضافه نمودن پسوند،به این نام مشهور شدهاند و سک به مفهوم پاک و ارجمند، صفتی برای سکاها بوده است.(۱۱)برخی معتقدند که این کلمه به معنی «مردان» است و نیز به مفهوم «نیرومندبودن» و«چیره دست» هم آمده است.(۱۲) بهرحال ، این احتمال که سگوندهای امروزی بازماندگان قوم کهن سکا باشند ،قویتر بنظر میرسد و کلمه سگوند نیز برگرفته از کلمه سکا سکه و سک بوده و بمرور زمان سک تبدیل به سگ گشته است؛پسوند«وند» نیز انتساب بدان را نشان میدهد.البته گفتنی است که در بعضی از منابع حتی این قوم را سگا و فرمانروایان آنها را سگانشاه نامیدهاند.(۱۳)
تاریخچه و تقسیمات ایل سگوند.دکتر امان اللهی بهاروند سگوندها را یکی از انشعابات ایل باجلان (باجولوند Bajulvand )میداند.و معتقد است که ایل باجلان از سگوند ،دالوند ، قائد رحمت ،آروان و یار احمد تشکیل شده است(۱۴).
ایل باجلان در اواخر زندیه و اوایل قاجاریه احتمالا از نواحی هلیلان یا نواحی اطراف آن به مناطق لرستان مهاجرت کردند.باجلانها از ایلات لک زبان میباشند که به احتمال زیاد از منطقهء لکستان-که قبلا بیشتر آن جزو پشتکوه لرستان بوده -به پیشکوه مهاجرت کردند.منطقهء لکستان محل سکونت طوایفی است که مؤلف«مجمل التواریخ» آن را به نام ایلات «وند» یاد کرده،و یکی از آنها باجلان یا باجولوند بوده است.
باجولوند (باجلانها) به همراه ایل بیرانوند از جمله ایلاتی بودند که کریمخان زند را یاری داده و همراه او به شیراز رفتند.کما اینکه خواهر کریمخان زند به نام بانو به عقد میرزا احمدخان پسر شمس الدین جد خوانین بیرانوند درآمده بود.پس از انقراض زندیه ، بیرانوندها و باجولوندها (باجلانها) به لرستان برگشتند و در اوایل دورهء قاجاریه که زمینهء هرج و مرج فراهم بود، غوغائی بر پا نموده ،املاک دیگران را تصرف کردند. این دو ایل در زمان قاجاریه بسیار نیرومند بودند.
سگوند شاخهای از ایل باجولوند (باجلان) است،اما فعلا استفاده از واژهء باجولوند(باجلان) چندان مرسوم نیست.باجولوندها که منشعب از ایل باجلان میباشند هم اکنون در دهستان عثمانوند شهرستان کرمانشاه سکونت دارند.(۱۵)
تا آنجا که اطلاع در دست است ریاست ایل سگوند با خانوادهء علی دوستخان بوده و بعد از او هم سه تن دیگر را میشناسیم که بطور غیر متوالی ریاست سگوند را داشتهاند: خانجان ،صفرخان و محمدحسنخان امروز هم تیرهای از سگوندها به نام علی دوست مأخوذ است از نام علی دوست خان.
تا اوایل سلطنت محمدشاه قاجار(۱۲۵۰-۱۲۶۴ هـ.ق) ریاست ایل سگوند با خانوادهء علی دوستخان بود و آخرین کسی که از این تیره ریاست داشت محمد حسنخان مذکور در فوق بود . مقارن این اوقات تیرهء دیگری بنام مختوا با ریاست حاج خدادادخان قوت گرفت و بر خانوادهء علی دوستخان تسلط یافت.(۱۶) در این زمان سگوندها با این بزرگ ساکی( Saki )مواجه شدند؛ این ایل که تازمان فتحعلیشاه قاجار از ایلات مهم منطقهء بالا گریوهء لرستان بشمار میرفت، پس از ورود ایل سگوند به منطقهء بالا گریوه با آن درگیری پیدا کرد و حسینخان، رئیس مقتدر ایل ساکی، حاج خدادادخان سگوند (رئیس ایل سگوند) را بقتل رساند.اقدام حسینخان ساکی خشم پسران خدادادخان را برانگیخت، تا اینکه پس از کشته شدن حسینخان ساکی بدست سران ایلات قلاوند و بهاروند ،پسران خدادادخان قیام کردند و با کمک درکوندها ،پس از درگیریهای متعددی، موفق شدند ساکی ها را شکست دهند و به این ترتیب تمامی منطقهء آنها(منطقه بالا گریوه) به تصرف سگوندها درآمد. پس از این شکست ساکیها متفرق و در لرستان و خوزستان پراکنده ،یا به ایل سگوند ملحق شدند.(۱۷)
اما اتحاد پسران حاج خدادادخان دیری نکشید و در سال ۱۳۱۹ هجری میان ایشان بر سر ریاست اختلاف افتاد (۱۸) و چون چهار برادر از دو مادر بودند،برادران بطنی به یکدیگر گرویدند و ایل سگوند هم در نتیجه به دو قسمت تقسیم شد: قسمت اول به حاجی علیخان و قسمت دوم به رحیمخان و دو برادرش رسید.همین دو قسمت است که امروز به «سگوند حاجی علی خانی» و «سگوند رحیم خانی» معروف است و تشکیل دو قبیلهء جداگانه را میدهند.تا سال ۱۳۰۸ شمسی هر دو قبیله همزیستی داشتند و جدایی قطعی و رسمی دو قبیلهء رحیمخانی و حاجی علی خانی از این تاریخ صورت گرفت.
در این سال رئیس قبیلهء سگوند رحیمخانی صادق خان نام داشت و او یاغی شد،لیکن بعد از مقابلهء مختصری با نیروی نظامی دولتی،مغلوب و فراری گشت و بعد از مدتی به دست یکی از قبایل شمال خوزستان کشته شد.بعد از کشته شدن صادق خان،قبیلهء رحیمخانی به دست دو پسر عمویش افتاد و از سال ۱۳۰۸ شمسی منطقهء ییلاقی خود را ترک کرده ،به منطقهء شمال خوزستان آمد و برای همیشه در منطقهای که آن زمان به «میان آب (مِن او)» معروف بود سکونت اختیار کرد. (سرزمینی در قسمت علیای ما بین رود دز و کرخه و امروزه در محدودهء شهرهای شوش و اندیمشک(۱۹) بازماندگان این قبیله،اکنون در قالب طوایف مختلف،در این منطقه سکونت دارند.
هر کدام از دو قسمت ایل سگوند بعدها به تیرههای متعددی تقسیم شدند ، بطوریکه شاخهء سگوند رحیمخانی خود از ۲۲ تیره ترکیب یافته ،که ۱۰ تیرهء آن اصلا سگوند هستند و ۱۲ تیرهء دیگر از طوایف و قبایل مختلف بدان محلق شدهاند.
الف-تیرههای اصلی سگوند رحیمخانی:
-
۱- مختوا
-
۲ - حاجی کلی( kali)
-
۳-- قلی( qolli )
-
۴-محمد
-
۵- حاجی مشه (mashah)
-
۶- خداوردی
-
۷- علی دوست(علی دوس dus )
-
۸- سگوند خرده(سگوند هیرده hirda )
-
۹- مهدیخانی
-
۱۰- شه عینل shah aynal
ب-تیرههای الحاقی سگوند رحیمخانی:
-
۱-عین الوند(ainolvand)
-
۲-کولی وند (kulivand)
-
۳-نوکره مرا(nukaramara)
-
۴- مال امیر
-
۵-چتال(chatal)
-
۶- -لیوه( liva )
-
۷- -دلی (dalli)
-
۸-سالاری ها
-
۹-کرد
-
۱۰-سلیورزی salaivarzi
-
۱۱- ساکی
-
۱۲-رشنو (rashnu )
شاخهء سگوند حاجی علی خانی در محدودههای زاغه ،آبستان ،ازنا و قسمت های شرقی خرمآباد بین رودخانهء آبدز (دز) و ارتفاعات کیرف و کلا (از رشته کوههای هشتاد پهلو) سکونت داشتند . این قبیله نیز مانند سگوند رحیمخانی از دو قسمت اصلی و الحاقی تشکیل شده است که همگی جزء طوایف لرستان محسوب میشوند.
الف-تیرههای اصلی سگوند حاجی علی خانی:
-
۱- مختوا
-
۲- قلی
-
۳--علی دوست
-
۴- خداوردی.
این چهار تیره در سگوند رحیمخانی هم هستند.
ب-تیرههای الحاقی به سگوند حاجی علی خانی:
-
1-پیامنی (piamani )
-
۲- فقیر
-
۳- چک مسی (chackmassi )
-
۴- - شاکی (shaki)
امروزه میان شاخهء سگوند حاجی علیخانی و سگوند رحیمخانی هیچ ارتباطی نیست و هر یک در مناطق مسکونی خود بسر میبرند.
پینوشت:
-
۱- جغرافیای لرستان(پیشکوه و پشتکوه) ،نویسنده:ناشناس، به کوشش سکندر امان اللهی بهاروند ، خرمآباد ،۱۳۷۰، ص ۳۵.
-
۲- قائم مقامی، «عشایر خوزستان» (قبایل سگوند) ،مجله یادگار ،سال اول ،شماره هفتم ،دیماه ۱۳۲۳، ص ۱۹.
-
۳- جغرافیای لرستان ،همان،ص ۹۴.
-
۴- همانجا.
-
۵- همان،صص ۹۴ و ۹۵.
-
۶- علی شریعتی،جامعه شناسی ادیان،بینا،بیجا،بیتا.ص ۶۶.
-
۷- saka،سکاها قومی از نژاد ایرانی بودند که از محل روسیهء فعلی وارد آسیای غربی شدند. آنان در حدود قرن هشتم پیش از میلاد با کیمیریها به آسیای غربی هجوم آوردند،جنگجویان متهوری بودند که به عنوان رزمآور در خدمت آشوریها و مادها درآمدند.سپس توانستند بر مادها غلبه کنند و حدود ۲۸ سال دولت ماد را تابع خود ساختند.در قرن هفتم پیش از میلاد از قفقاز تا فلسطین را زیر سلطهء خود درآوردند.
-
۸- ر.گیرشمن،ایران از آغاز تا اسلام،ترجمه محمد معین، تهران ،۱۳۶۸، صص ۹۸ و ۹۹؛ و نیز بنگرید به :تامارا تالبوت رایس ،سکاها ،ترجمهء رقیه بهزادی ،تهران،۱۳۷۰ ،صص ۳۷ و ۳۸.
-
۹- ر.گیرشمن،هنر ایران در دوران ماد و هخامنشی،ترجمه عیسی بهنام،تهران ۱۳۷۱،صص ۸۸ و ۸۹.
-
۱۰- مسیو چریکوف،سیاحتنامهء مسیو چریکوف ،ترجمه آبکار مسیحی، به کوشش علیاصغر عمران ، تهران ،۱۳۵۸، صص ۱۱۰ و ۱۱۹و ۱۱۴ و ۱۴۰.
-
۱۱- جغرافیای استان لرستان(کتاب درسی)،ناشر وزارت آموزش و پرورش ،۱۳۶۸ ،ص ۳۵
-
۱۲- ریچارد.ن.فرای ،میراث باستانی ایران،ترجمه مسعود رجبنیا ، تهران،۱۳۶۸،ص۷۰.
-
۱۳- کلمان هوار ، ایران و تمدن ایرانی ،ترجمه حسن انوشه ، تهران، ۱۳۶۳،ص ۱۲۸.
-
۱۴- سکندر امان اللهی بهاروند،قوم لر(پژوهشی دربارهء پیوستگی قومی و پراکندگی جغرافیایی لرها در ایران)،تهران،۱۳۷۰،ص ۱۶۰.
-
۱۵-جغرافیای لرستان ،همان ،صص ۶۵ و ۶۶.
-
۱۶- مهندس قائم مقامی ،«عشایر خوزستان» ،همان،صص ۱۹ و ۲۰.
-
۱۷- جغرافیای لرستان، صص ۹۵ و ۹۶ و ۱۲۳ و ۱۳۷.
-
۱۸- همان، صص ۹۵ و ۹۶.
-
۱۹- بارون دوبد و دیگران،دو سفرنامه دربارهء لرستان،ترجمه سکندر امان اللهی بهاروند و لیلی بختیار،تهران،۱۳۶۲ ،ص ۱۲۳؛و نیز ر ک: سکندر امان اللهی بهاروند،قوم لر،همان،ص ۲۲۶.
-
۲۰- قائم مقامی ،همان ،۲۴.
شهید مجتبی بابایی
شهید مجتبی بابائی زاده فرزند علی حسین از طایفه بابائی (ایل پاپی) متولد خرداد 1362 ساکن اندیمشک ، کوی شهدا و عضو فعال پایگاه بسیج مسجد حضرت ابالفضل العباس کوی شهدا و فعال هیئات مذهبی و عزاداری و پاسدار رسمی یگان صابرین(واکنش سریع) سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در درگیری با گروهک تروریستی پژاک در منطقه بانه(کردستان ایران) به فیض عظمای شهادت نائل گردید ایشان در خانواده ای مذهبی،بسیجی و انقلابی رشد کرد،طبق اظهارات فرماندهان عملیات ایشان از رشید ترین باهوش ترین نیروهای عملیاتی محسوب میگردید جرأت و شهامت او در مبارزه با دشمن دین و مملکت زبانزد همرزمانش بود و از ابتکار عمل و هوشمندی فوق العاده ای برخوردار بود.
قسمتهایی از وصیت نامه شهید مجتبی بابائی زاده
خدایا خودت خوب میدانی از همان نوجوانی عشق به ولایت در من زنده شد.
خدایا دعا میکنم که مرگ من فایده ای برای خلق خودت و دین خودت داشته باشد که خودت ان را شهادت نامیده ای.
خدایا مرگ مرا شرافتمندانه و جوانمردانه قرار بده.
خدایا کمکم کن که قبل از شهادت سهمی در انتقام ظلمی که به محمد و ال محمد صلی الله علیه وآله وسلم شد داشته باشم.
خدایا تمام دغدغه های مرا خودت میدانی رحمت و عنایتت را از این ملت و این حکومت و این رهبر کم نکن.
ملت عزیزم ملتی که شهادت دارد اسارت ندارد،
ملت عزیزم ای آزاده ترین ملتها؛ مبادا لحظهای شک و تردید کنید که شک و تردید برای شما اسارت و ذلت است.
ولایت گوهری است که با داشتن آن تمام گوهر ها را در پیش خود دارید.
به مدیران و خدمتگذاران نظام میگویم نگاه خمینی(ره) و خامنهای (حفظه الله تعالی) به راه شماست،
مبادا لحظهای از یاد خدا و ملت غافل شوید.
مبادا خود را از فرهنگ جهاد و شهادت جدا کنید.
مبادا بین شما و خانواده شهدا فاصله ای بیفتد.
مبادا در خانهای مستحکم زندگی کنید و در گوشهای از شهر خانه های خشتی و سست در مقابل تند بادهای زندگی وجود داشته باشد.
مبادا از کمکاری شما انسانهایی دچار زجر و سختی شوند که در این صورت وای برشما.
ملت عزیز ولایت و شهدا را فراموش نکنید که فراموشی این ثروتها برای شما اسارت و ذلت میآورد.
برگرفته از: http://www.jawadolaemeh.parsiblog.com
ایل سگوند در ویکی پدیا
سگوند
سگوند نام ایل پرجمعیت است که گستره سکونت آن از نواحی مرکزی استان لرستان تا شمال استان خوزستان و به طور دقیقتر اندیمشک و شوش میباشد.ایل سگوند به صورت طایفههای کوچک و متعددی گسترش یافته و زندگی میکنند. گویش سگوندها لری است.[۱]
محتویات[نهفتن] |
ریشه یابی نام [ویرایش]
|
|
این بخش از مقاله فاقد منبع و مأخذ است. شما میتوانید با افزودن منابع برطبق اصول اثباتپذیری و شیوهنامهٔ ارجاع به منابع، به ویکیپدیا کمک کنید. مطالب بیمنبع احتمالاً در آینده حذف خواهند شد. |
نام سگوند (سکوند) در تلفظ طوایف لرستان «سی ون» است و نامی برای سکاها است[نیازمند منبع] و ترکیبی آن سکستان و سگزی است. نظیر این نامگذاری را در مورد نام سیستان نیز می بینیم که قبلا بنا بر ریشه سکایی، سگستان بوده و عربها آن را سجستان تلفظ می کردند و بعدها در زبان فارسی سگستان تبدیل به سیستان شده است. نام «سی ون» نیز در فارسی تبدیل به سگوند شده است.برخی دیگر ایل سگوند را از منطقه سیوند فارس می دادند و نسبت نامگذاری این ایل در لرستان را به منطقه سکونت پیشین آنان نسبت میدهند.ترکها نام سگوند را در زبان ترکی ایت وند و ایتیوند و ایوتوند و ایتی ون، یعنی همان سگوند نامیدهاند. روسای ایت محمدحسین خان رحیم خانی و غلام خان رحیم خانی بودهاند.[نیازمند منبع]
تقسیمبندی [ویرایش]
برخی سگوندها را از ایل باجلانی (باجلوند) میدانند.[۲] ایل باجلوند به پنج طایفه عمده تقسیم می شود که عبارتند از :
- یاراحمدی
- قائدرحمت
- آروان
- دالوند
- سگوند
برخی طوایف سگوند عبارتند از:
- طایفه سگوند رحیمخانی
- طایفه سگوند عالیخانی
تیرههای اصلی ایل سگوند عبارتند از:
- مختوا
- قلی
- علی دوست
- خداوردی
- زینل
- سگوند خورده
- حاجی کلی
- حاجی مشه
- شاه عینل
- پنبه خور
تیرههای فرعی عبارتند از:
- پیامنی
- فقیر
- فهلوان
- ماکیانی
- شریف
- نوکره مرا
از دیگر تیرههای ایل سگوند میتوان به تیره عینلوند که زیر مجموعه بزرگی از تیره مختوا میباشد اشاره نمود که بیشتر در شمال خوزستان و منطقه کرگاه در جنوب شرقی شهر خرمآباد ساکن هستند. از بزرگان این تیره می توان به شیخ سهراب، جادار خان و پاپی خان اشاره نمود.[۳]
پانویس [ویرایش]
- ↑ «ایلات وطوایف لرستان». وب سایت سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان لرستان. بازبینیشده در ۱۶ مهر ۱۳۸۹.
- ↑ ایل باجولوند
- ↑ «ایلات و طوایف کوچنده لرستان». وب سایت اداره کل امور عشایری استان لرستان. بازبینیشده در ۱۶ مهر ۱۳۸۹.

